وبلاگ حسین جون داداش مهربون یاسمینhttp://www.hoseinkuchulu.niniweblog.com



تاریخ : دوشنبه 8 آبان 1396 | 02:50 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

۴سال و نیمه ت شده روز به روز داری بزرگتر و خانم تر میشی و شیرین تر میشی فهمیده تر میشی و من روز به روز عاشقترت میشم

ببخش اگه بعضی روزها انقدر خسته م که مادر خوبی نیستم ولی اینو بدون با تمام وجودم دوستت دارم و بهت افتخار میکنم



تاریخ : سه‌شنبه 2 آبان 1396 | 02:41 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

با نزدیک شدن به اومدن حسین ما هم یکم همر از خودمون در کردیم

این تخت کودک کوچولو رو مامان نفس برای حسین درست کردن


این اویز های اسم رو هم من برا روی در اتاق هاتون درست کردم



اینم کلاه تابستونی که برای شما بافتم







تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 08:04 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (2)

یاسی جونم کلا خیلی دوست داری که تو کار های خونه کمک مامان کنی و یه وقتا هم از دستت در میره یکم نبدغتو تو کارهای هنری نشون میدی البته کلا خودتو درگیر حل مساله نمیکنی و تا با یه چیزی مشکل داری میبوسی میزاریش کنار اما این وسطا از دستت در میره و یه وقتا یه کارهایی میکنی که مامان تندی ازت عکس میگیره 

یعنی عشق منی تو با این ژشت گرفتنت

 



ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 07:31 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (1)

طبق گفته روانشناسا و مربی های روشنا بچه ها تو این سن دنبال دوست شدن نمیرن و اگرم با کسی بازی میکنن دوستشون پایدار نیست و بعد از خداحافظی یادشون میره اما شما دو تا دوست خیلی صمیمی داری که اصلا هم یادت نمیره و به هرکسی میرسی میگی اینا دوست منن و از بودن باهاشون لذت میبری

 

ادامه مطلب

تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 06:55 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

بالاخره بعد از منتفی شدن مهدکودک و رفتنمون به روشنا امروز کلاساتون شروع شد.

خیلی جالبه که بگم از شبش با ذوق و زود خوابیدی صبح هم راحت تر از قبل از خواب بیدار شدی و رفتیم روشنا اونجا هم زود دویدی توی کلاس و تا دو ساعت اصلا بیرون نیومدی یه بارم که اومدی پیش من در حد دو ثانیه فقط پریدی بالا و رفتی و دیگه سراغی از من نگرفتی حتی وقتی زمان کلاستون تموم شده بود نمیومدی بیرون که بریم 

دوستای قدیمیت رو هم دیدی مثه طه و امیرمحمد طه ما رو یادش بود و حسابی با هم بازی کردین.

منم کلی از مامان ها رو دیدم و دلم حسابی براشون تنگ شده بود و کل زمانی که اونجا بودیم رو با هم حرف زدیم خیلی خوب بود.

الهه جون (مربیتون) گفت که از جلسه دیگه میتونم نشینم اونجا و با شما صحبت کنیم که قبول کنی مامان نمونه امشب بهت گفتم که من شما رو میزارم و خودم میام خونه و خیلی جالبه که اصلا گریه زاری نکردی فقط گفتی که من دوست دارم با شما برم دستشویی! و اصلا نگفتی نرو یا بمون یا من نمیخوام برم روشنا (اون چیزایی که راجب نونا میگفتی!) حالا برا دستشویی هم یه جوری با هم کنار میایم 

حالا فردا جلسه دوم کلاسته بریم ببینیم چی میشه


بعد از ۶ جلسه و رفتن نصف جلسه ها با مامان نفس بالاخره قبول کردی که مثلا مامان نفس بره تو اون زمانی که شما تو کلاسی به کاراش برسه و دیگه گریه زاری نکردی 

خدا رو شکر 


اینم عکسای روشنا

یاسمین و طه دو دوست خوووب


عمو شهروز در کلاس داستان خلاق



تاریخ : سه‌شنبه 22 تیر 1395 | 12:15 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (1)

دختر گلم با بزرگ تر شدن شما و عقل رس تر شدنت زبانت خیی شیرین شده و هر روز اتفاقات جالبی میفته که تا اونجایی که بتونم مختصر و مفید مینویسم تا همون طور که الان لبخند شادی رو به لب های ما میاره بعدا هم که شما میخونی  از بلبل زبونی هات شاد بشی.

# در تمام اوقات جمله بیا بریم بازی کنیم از زبونت نمیفته یه شب ماه رمضون سال 95 از قبل از افطار به بابا می گفتی بیا بریم بازی کنیم و بابا هم خیلی خسته بود و نمیتونست بیاد بعد از افطار داشتم برات کتاب میخوندم که بازم یاد بازی با بابا افتادی و بهش گفتی:"بابا میای بازی کنی؟ چرا نمیای؟ بوس میخوای؟ همم!   در این حین داشتم برات کتاب هم میخوندم و جالب بود که سوالای توی کتاب رو که شخصیت ها از هم میپرسیدن شما جواب میدادی.


#میخواستی بابا باهات بازی کنه بابا هم تازه از سر کار اومده بود و خسته بود گفت میخوام الان اخبار ببینم تلویزیون رو شبکه پویا بود که یهو کارتون فوتبالیست ها شروع شد شمام زود به بابا گفتی ببین بابا اینم فوتباله مثه همون اخبار میمونه اینو ببین



@تیر 95

# یه شب خونه عمه دعوت بودیم شما برادرای عمو حسین رو گرفته بودی به بازی فوتبال و وقتی اونها بازی میکردن شما نشسته بودی و تشویقشون می کردی و وقتی بهت میگفتن که چرا خودت نمیای بازی کنی میگفتی خانم مربیا که بازی نمیکنن! 


#داشتیم می رفتیم مراسم احیا توی مسجد. بابا مهدی گفت میای با ما بریم تو مردونه؟ اول خیلی جدی و سفت گفتی نه! من دخترم باید برم پیش خانما و بعدش گفتی ولی بعد از شام سیبیلامو نشستم میتونم بیام پیش آقاها!


# خونه مامان مهری بودیم و داشتیم برمیگشتیم خونه تا دم در رفتی بعد برگشتی و گفتی نه مامان مهری بوست نکردم و رفتی حسابی بوسش کردی بعدش به مامان مهری گفتی حالا دلت حال اومد؟!


#مامان جون گفتن دلم برات تنگ میشه چرا نمیای پیش من ببینمت؟ گفتی مامان جون خدایا کن خدا بهت نی نی بده برا خودت


#گفتی خواب دیدم بزرگ شدم بعد خودم زدم جای خاله


#یه روز صبح که پاشدی گفتی یه دختره بود همش عصبانی بود فهمیدم که خواب دیدی گفتم چرا عصبانی بود؟ گفتی اخه من همه شکلات هاشو خوردم 





تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 12:55 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

یاسمین جونم شما دیگه سه ساله شدی ومیتونی بری مهدکودک من دلم نمیخواست که هر روز بفرستمت و خسته بشی ولی خیلی دوست داشتم بری و با همسالات بازی کنی چون الان خیلی بچه دور و برمون نداریم و همه هم بازی هات بزرگن و این برای روابط اجتماعیه شما اصلا خوب نیست البته شرایز پزشکی من و بارداریمو مجبور به استراحت شدن من هم بی تاثیر نیست و خلاصه شما رو مهد نونا که کنار خونمونه ثبت نام کردیم

اول قرار بود فقط یه ماه بری چون من یک ماه مجبور به استراحت بودم ولی وقتی طول مدت استراحتم بیشتر شد تصمیم گرفتیمکه حالا فعلا بری

متاسفانه تا قبل از مهدکودک هم خیلی مستقل بودی و اضطراب جدایی نداشتی هم خیلی به اینجور محیط ها علاقه نشون میدادی ولی از وقتی که فهمیدی باید دائم بری مهد و من نمیتونم اون جا پیشت بمونم سر ناسازگاری رو گذاشتی و با این که الان دو هفته س که میری هم دوست نداری بری و هم موقع جدایی کلی گریه و بی تابی میکنی و هر روز جگر من کباب میشه که به خاطر ناتوانی من مجبوری این ناراحتی رو تحمل کنی و اگه شرایط طور دیگه بود اصلا برای رفتنت اصرار نمیکردم و بهت فشار نمیاوردم حتی الان که دارم متن و مینویسم هی اشک توی چشمام حلقه میزنه

امیدوارم زودتر با این شرایط کنار بیای و کمتر دل خودت و من و خون کنی

البته الان دیگه از من جدا نمیشی و خونه عمه یا مامان نفس که قبلا با شوق می رفتی و با خوشحالی میموندی بدون من نمیری شب ها دیگه توی تختت نمیخوابی و فقط روی زمین میچسبی به من تا خوابت بره و سر بقیه کار ها هم حسابی لجبازی میکنی اعصاب همه رو میریزی به هم ولی من چون میدونم چه شرایط سخت و بحرانیی رو داری تحمل می کنی با تموم این مشکلات کنار میام و امیدوارم بعد از یه مدت خوب بشی 

امیدوارم مهدکودک رو دوست داشته باشی اضطراب جدایی از من رو نداشته باشی ولجبازی خیلی نکنی یکمش قابل تحمله خودت تنهایی به بازی مشغول بشی شب ها توی تختت بخوابی  غذاتو راحت بخوری و ...

الان جدا سر هر کاری و مخصوصا لباس پوشیدن و غذا خوردن اشک من رو درمیاری 


از 17 خرداد داری می ری مهدکودک




امروز 7 تیر 95  هستش که بقیه این متن رو می نویسم هر شب قبل از خواب گریه می کنی که نمیخوای بری مهد صبح ها هم حدود دو ساعت طول میکشه تا بیدار بشی و آماده بشی بری مهد و البته بیشتر خودت رو می  زنی به خواب و خیلی سخت از جات بلند میشی و حاضر می شی  دیگه دم در مهد گریه نمیکنی ولی حتما با بی تابی تاکید میکنی که مامان دم در مهد وایسا و نرو  بعد می ری تو 

به جز این جنگ روانی هر روز ،بعضی شب ها توی خواب گریه میکنی و وقتی بیدارت میکنم یه چیزی راجب مهد کودک میگی و این نشون میده که اینجا اذیتت میکنه 

از طرفی میگی مربیاشو دوست ندارم 

بگذریم از این که تلافی مهد رفتن رو توی بقیه کارهات درمیاری لجبازی غذا نخوردن نخوابیدن لباس نپوشیدن و.....

 یه مقدار هم از برخورد پولکی مهد خورده توی ذوقمون چرا که با اینکه شهریه خیلی بالایی برای هر ماه میگیرن(بالاترین شهریه موجود برای مهدکودک- ماهی 1250هزار) تازه لیستی دادن که کلیه لوازم التحریر هم خودمون بگیریم حتی مایع دستشویی و دستمال کاغذی هر ماه رو هم باید خودمون بدیم به مهد!

 با این که تو این حدودا 20 روز چنتا شعر یاد گرفتی قران باهات کار کردن و حتی موضوعی از قران میخونی و کلمات و اصطلاحات انگلیسی رو یاد گرفتی و هر مادر و پدری از این پیشرفت بچه اش لذت میبره اما با بابا به این نتیجه رسیدیم که دیگه این مهد کودک نفرستیمت

جالب اینجاست که هر روز میگی میخوام برم روشنا و مربی های اونجا رو دوست دارم

خلاصه از روشنا برای تست ارزیابی برات وقت گرفتم و رفتیم اونجا در کمال تعجب با اینکه مربی فرد جدیدی بود با ذوق جوابشونو دادی و حتی بدون اینکه پشت سرت و نگاه کنی رفتی توی کلاس و یک ساعت اونجا بودی و اصلا سراغ من رو نگرفتی!

دیگه تصمیم قطعی رو با این اوضاع گرفتیم به مهد کودکت زنگ زدم و گفتم که دیگه نمیری با اینکه اونها خیلی از رفتارت توی کلاس راضی بودن و میگن که اخت شدی اما شرایط روحی و رفتاریت چیز دیگه ای رو میگه و با اینکه رفت و امدمون به روشنا خیلی سخته مخصوصا با شرایط پزشکی ای که من دارم اونجا ثبت نامت کردم اونجا هفته ای دو روزه و خیلی ذوق داری که بری اما هنوزم وقتی ازت می پرسیم بریم مهد کودک میگی نه! نمیام و اصلا دوست نداری


اینم عکس های این مدت که رفتی مهدکودک


این مراسم افطاریه مهدتونه که البته نهار بوده و برای روزه کله گنجشکی


اینم برای روز اسباب بازی 


امیدوارم با روشنا کنار بیای و راحت بری

به امید خدا


اینم عکس خانه لگو هستش که یه ترمم اونجا بردمت خودم خیلی خوشم نیومد دیگه نبردم




تاریخ : یکشنبه 30 خرداد 1395 | 12:27 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

این مدت انقدر مشغول مسایل دیگه و بچه داری و تولد و مسافرت و اسباب کشی و مریض داری و ... بودم که فرصت نکردم خیلی به شما و مراحل رشدت توجه کنم ببخشید 

ولی خدا رو شکر شما صحیح و سالم در حال بزرگ شدنی این موضوع رو شکمم به خوبی نشون میشده

تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1395 | 01:18 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (1)


بعدشم با بچه ها رفتین تو اتاق و اسباب بازی ها رو باز کردین و مشغول بازی شدین بعد از شام هم با بچه ها و مامانا گل یا پوچ و یه مرغ دارم بازی کردیم

آخر سر هم به همه بچه ها عروسک های نمدی جیمز و صوفیا رو که با کمک مامان نفس درست کرده بودیم دادیم

سالاد و الویه و ماست شام رو هم با کمک خاله شبیه صوفیا تزیین کردیم البته یکم خنده دار شده بود


اینم عروسک های صوفیا که برای گیفت ساختیم


پ.ن. هر کاری کردم این دوتا تیکه متن تو یه پست جا نشد بالاجبار تو دوتا پست نوشتم



تاریخ : جمعه 24 اردیبهشت 1395 | 01:50 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)


عزیز دلم باورم نمیشه از اولین روزی که اومدی تو بغلم سه سال گذشته بهترین روز زندگیم بود با همه سختی هاش شاد و خوشحال بودم ولی خیلی زود گذشت این سه سال

چون روز تولدت مسافرت بودیم مهمونی تولدت رو با دوهفته تاخیر روز مبعث پیامبر گرفتیم ولی چون گفته بودی حتما امیرحسین و بهار باشن منم با مهمونی دوره یکیش کردم و امسال کلی بچه توی تولدت بودن بهار مهدیار امیرحسین زهرا نورا و مهراد کوچولو 

خیلی خوب بود که این همه بچه بودن ولی خودمونیما خونه رفت رو هوا و همه چی در هم برهم بود

موقع فوت کردن شمع و بریدن کیک که همه دور میز جمع شده بودن و در حال عکس گرفتن و حرف زدن و دست زدن بودن و سوت سوتک میزدن بعدشم که موقع باز کردن کادو ها همه ریختن وسط اتاق و همه بچه ها کادو ها رو باز کردن در یک لحظه همه هال شد پر از کاغذ کادو و اسباب بازی


تصویربرداری ممنوع ...




تاریخ : پنج‌شنبه 16 اردیبهشت 1395 | 01:01 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

طی تلاشهای نافرجام من در جداسازی شما از پوشک دیگه عزمم و جزم کردم بعد از تعطیلات عید از پوشک خداحافظی کنیم چون هم دیگه خیلی بزرگ شدی و عقلت کامل میرسه هم کامل با هم تمرین کرده بودیم و بلد بودی و هم برای مهد کودک یا کلاسی رفتن باید بدون پوشک میشدی
بعد از تعطیلات نوروزی صبح چهاردهم طی یک مراسم با شکوه با پوشک ها خداحافظی کردیم و کل بسته شو انداختیم سطل و دیگه پوشک نپوشیدی البته تا یک هفته همون بساط قبل بود و حسابی نجس کاری شد همه مخصوصا شلوار و لباس زیرت ولی بعد از اون دیگه همکاری کردی و گفتی
بعد از یک ماه حالا دیگه خودت میری دستشویی و وقتی کارت تموم میشه منو صدام میکنی



تاریخ : سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395 | 12:33 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

چون که تو عید نتونسته بودیم جایی بریم و خیلی حوصله مون سر رفته بود بابا جور کرد تا یه مسافرت بریم 

رفتیم مالزی و سنگاپور و با اینکه اونجا برنامه سفرمون خیلی فشرده بود ولی خیلی خوش گذشت بهمون

شما به کوالالامپور میگفتی کولالالامپور !

اونجا انقدر که چینی ها با موهای لختشون میخواستن از شما که موهات فرفریه عکس بگیرن شما زبون چینی و رو یاد گرفته بودی و مثه بلبل چینی حرف میزدی البته نه اینکه کلمات درست ادا کنیا ولی لهجه ت خیلی دقیق مثل چینیها بود


تو کل سفرم اصلا پیش من و بابا نیومدی و ما کلی مایوس شدیم همش یا پیش عمه و عمو حسین بودی یا مامان نفس!


تو کل سفرم رو موود عکس انداختن نبودی و خیلی عکسای خوبی نتونستیم ازت بگیریم این یکی از بهترین عکساته تو موزه مادام توسکادو سنگاپور که خیلی حرفه ای نشستی و پیانو زدی





تاریخ : یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 | 12:45 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

بعد از اون مریضی هات و کم شدن وزنت هر چی وزنت میکردم نا امید میشدم برا همین چیزی ننوشتم قدتم که تغییری نمیکرد ولی دیگه گفتم سه سالگی تو پایشت رو بنویسم

وزن ۱۱.۵ کیلو

قد ۸۹ سانت



تاریخ : پنج‌شنبه 2 اردیبهشت 1395 | 12:51 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

از وقتی یادم میاد دلم میخواست اسم پسرم رو بذارم حسین و خب شانسی که اوردم بعد از ازدواج با بابا امیر متوجه شدم که بابا هم دقیقا همین نظر رو داره پس از وقتی فهمیدیم شما اقا پسری به نام نامیه حسین آقا  متخلص شدی 

خوش اومدی به خانواده ما


الان ۱۶ هفته ته عزیزم




تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 | 01:14 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

ازونجایی که میخوایم بریم سفر و برامون مهم بود بدونیم نی نی گولوی جدید جنسیتش چیه تا بتونیم براش چیز میز بگیریم رفتم و ازمایش تعیین جنسیت دادم و مشخص شد که داری داداش دار میشی

تاریخ : چهارشنبه 25 فروردین 1395 | 12:54 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

از تقریبا ده روز به عید شما مریض شدی مثه یه سرماخوردگی عادی بود و خیلی علایم نداشت فقط گردنت گرفته بود و ابریزش بینی داشتی دکترم بردیم گفت چیزی نیست و هیچی دارو نداد بعد از دو روز تب هم اضافه شد دوباره دکتر زنگ زدم گفت چیزی نیست ولی تبت بالا بود و اصلا قطع نمیشد و بیحال بودی دوباره بردیم یه دکتر دیگه اونم گفت چیزی نیست تب ویروسیه و فقط تب بر داد این روند سه روز دیگه هم ادامه داد گوش درد هم بهش اضافه شده بود دوباره دکتر بردیم البته دیگه شب عید بود همه جا تعطیل بود رفتیم بیمارستان کودکان تهران این دفعه انتی بیوتیک هم دادن و بازم گفتن چیزی نیست روز به روز بیحال تر میشدی و دیگه از جات بلند نمیشدی صبح تا شب خواب بودی بدتر از اون این بود که هیچی غذا هم نمیخوردی داشتی از دست میرفتی دوباره رفتیم بیمارستان این سری برات آزمایش خون و ادرار دادن فوری انجام دادیم و متاسفانه توی خونت پر از عفونت بود و گلبول سفیدت هم خیلی بالا بود و دکتر فوری دستور بستری داد و این روز اول عید بود و هیچ بیمارستانی پذیرش بیمار نداشت چند جا رفتیم و زنگ زدیم قبول نکردن تا اینکه به دکتر کاظمیان (رییس بیمارستان اتیه) رو زدیم و ایشون سفارشمونو به بیمارستان اتیه کردن و ساعت ۱۲ شب اول فروردین اونجا بستری شدی
نمیدونم جواب ازمایشت چجوری بود که دکترا تا میدیدن خیلی هول میکردن! خلاصه انتی بیوتیک وریدی برات شروع شد و شما کم کم سرحال شدی ولی گفتن برا اینکه ببینیم عفونت از کجا پخش شده باید چکاپ کامل بشی و از فرق سر تا نوک پات رو عکس و سونو و ازمایش گرفتن مثل اینکه جواب ازمایش ها یه بیماری التهابی نشون میداد و نگران التهاب مفصل لگنی بودن خود دکتر کاظمیان هم پیگیر چکاپ ها بود و توصیه هایی میکرد بهشون
خدا رو شکر همه جات سالم بود و هیچ مشکلی نداشتی در اخر به عفونت ادراری مشکوک شدن که اونم چون انتی بیوتیک میخوردی خودشو نشون نمیداد گردنت تازه روز چهارمی که بیمارستان بودیم ول کرد الهی بگردم دو هفته مثه ادم اهنی سرتو تکون میدادی و درد داشتی
بالاخره بعد از پنج روز مرخص شدیم اما یه روز درمیون باز باید میرفتیم بیمارستان تا دکتر معاینه ت کنه و ازمایش بدیم
عید دیدنی ها رو هم به صورت فشرده و خلاصه روزای اخر عید رفتیم
اما خدا رو شکر که تا اخر عید دیگه حالت خوب شده بود و سرحال بودی

اما تو این دو هفته یک کیلو کم کردی یعنی تقریبا کل وزنی که تو سال گذشته گرفته بودی




تاریخ : جمعه 13 فروردین 1395 | 12:32 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (1)

این هفته که بابا نبود کلی با هم وقت گذروندیم 

دو روزش که روشنا بودیم

یه روز رفتیم جشن نوروز فاطمی و کاردستی و قصه و بازی داشتیم

یه روزم رفتیم کارگاه شیرینی پزی برای نوروز و کلی شیرینی های خوشمزه و خوشگل پختیم عکسش تو فایل عکسا هست

تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 | 12:37 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)


خیلی وقته فرصت نکردم وبلاگتو به روز کنم گل دخترم ماشالا انقدر تو روز درگیر شما و کارهای دیگه میشم که نمیرسم
این چند وقته پاییز و زمستون خیلی مریض شدیم هم من هم شما تقریبا یه هفته درمیون جامون عوض میشد
در همین حین اسباب کشی هم داشتیم که خیلی فرسایشی شد چون قرار بود اوایل دی جابجا بشیم اما به خاطر خوش قولی معماران و سازندگان عزیز ۲۲ بهمن اسباب کشی کردیم و شما خیلی خونه جدیدمون رو دوست داری و هی راه میری میگی مامان خونه جدیدمون خیلی راحت و خوشگله خیلی اینجا رو دوست دارم
خبر خوب دیگه ای که تو این مدت بوده اینه که داری خواهر میشی

بابا هم این هفته میره سفر کاری امیدوارم سخت نگذره و خیلی بهونه نگیری البته برای هر روزش برنامه ریختم که متوجه نبود بابا نشیم ولی خب کاری غیر ممکنه



تاریخ : سه‌شنبه 18 اسفند 1394 | 12:31 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

بعد از تولد دو سالگیت بود که میخواستم از پوشک بگیرمت اما به توصیه مربی کلاست صبر کردم تا بزرگتر بشی و خودت امادگیشو داشته باشی

شهریور ماه بود از بس همه میگفتن تا هوا گرمه باید بچه رو از پوشک گرفت دوباره تصمیم به گرفتن پوشک کردم اما چون خیلی رفتیم مسافرت تصمیمم عملی نشد 

مهر ماه هم مهمونی پاگشای خاله بود و با خودم گفتم بعدش میگیرم

بعدش مامان نفس اینا اسباب کشی کردن و خب انقدر تو اون مدت سرم شلوغ شد که نمیشد به این موضوع فکر کنم

البته هر بار که میخواستم عوضت کنم با هم به دستشویی میرفتیم و در کل اموزش های اولیه لازم رو بهت میدادم

جایزه هم استیکر میچسبوندی و اگر خودت میگفتی دستشویی داری فرشته برات اسمارتیز میاورد ولی انگار شوق جایزه خیلی زود برات میخوابه چون بعد از یه مدت دیگه اگرم اسمارتیز نمیگرفتی برات مهم نبود و ازون بدتر هیچ تلاشی برای گفتن دستشوییت و گرفتن جایزه نداشتی

بعد از دهه محرم دیگه بازت کردم تا یاد بگیری دستشویی رو باید تو دستشویی کرد (این یکی از روش های از پوشک گرفتنه ) اما با اینکه جیش کردن و بلد بودی دریغ از کمی همکاری!  اگه خودم برده بودم که هیچی وگرنه میریخت خلاصه کلی خونه رو نجس کردی تا من به این نتیجه برسم که هنوز زودته!

دو ماه بهت استراحت دادم و فقط ازت سوال میکردم و موقع تعویض پوشک هم به دستشویی میرفتیم ولی نکته ای که اذیتم میکرد جدای همکاری نکردنت برای دستشویی گفتن حتی موقع پرسیدنم انکار میکردی! مثلا خودتو کثیف کرده بودی اما وقتی میپرسیدم میگقتی نه و فرار میکردی و اگه اشتباها نزدیکم میشدی از بوی عطرت میفهمیدم   و به هزار زور و ترفند میبردمت دستشویی و چون خیلی وقت ازش گذشته بود بعضا به لباسهاتم پس داده بودی

دیگه دی ماه شده بود و شما دو سال و هشت ماهت بود از طرفی هم ماه دیگه اسباب کشی داشتیم و میخواستم فرش ها رو بشورم و تو خونه جدید تمیز باشه یه روز که به کتاب فروشی رفته بودیم یه ماشین دیدی که خیلی دوست داشتی و من از موقعیت سو استفاده کردم و گفتم به شرطی میخرم که با پوشک خدافظی کنی و تو قبول کردی اومدیم خونه طی مراسم با شکوهی با پوشک خدافظی کردیم و انداختیمش به سطل

حدود دو هفته باز بودی اما بدون همکاری !!! روزی چهار پنج بار باید شورت و شلوار میشستم اگه با هزار التماس و کلک و جایزه  و جدول ستاره میومدی دستشویی جیش میکردی وگرنه میریخت تو شلوارت و تازه وقتی میریخت میگفتی! پی پی رو هم که فقط یه بار تو دستشویی کردی بقیه ریخت تو شلوارت

تاریخ : چهارشنبه 23 دی 1394 | 12:38 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

وزن 11.200

قد 87

واقعا حرفی برای گفتن نمیمونه 



تاریخ : چهارشنبه 2 دی 1394 | 12:12 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

دیگه میترسم قد و وزنتون بگیرم انگار به جا اینکه بزرگتر بشی آب میری ...!!!

وزن 10.800 تا 11

قد 86  کمتر از دوماه قبله!



تاریخ : پنج‌شنبه 9 مهر 1394 | 08:35 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

سلام  بعد از دو سال و چهار ماه و هفده روز بالاخره صاحب بیست تا دندون مرواریدی گوگولی شدی یاسمین خانم

دیگه تا سه سالگی خبری از دندون نیست!



تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394 | 08:30 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0)

شرمندم دختر گلم انقدر درگیر روزمرگی شدم و مشغله دارم که متوجه نشدم این دندونت کی درومد البته نمیذاری چک بکنم حتی مسواکم خودت میزنیولی دیشب که چک کردم دیدم اسیاب پایینت سمت راست درومده مبارکت باشه

دیگه فقط یکی مونده تا اخر سه سالگیت در بیاد.



تاریخ : سه‌شنبه 27 مرداد 1394 | 02:52 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (2)

این ماه که رفتیم دکتر تا پرونده و سطح رشد قبلت رو دید اول کلی اسمون ریسمون بافت که من منتظر رشد زیادی ازت نباشم بعد گفت با اون شیر ریسورس جونیور و شربت اشتهایی که داده نهایت نیم کیلو اضافه کرده باشه وقتی وزنت کردیم در کمال ناباوری 700 گرم اضافه کرده بودی خود دکترت کف کرده بود و من از خوشحالی بال بال می زدم گفت اگه همین روندو ادامه بدی تا سه ماه دیگه تازه میرسی به وزن نرمالت!

تو یک سال گذشته یک کیلو وزن گرفتی! یعنی 9 شهریور پارسال 9700 بودی!


وزن 10700

قد 87



تاریخ : یکشنبه 11 مرداد 1394 | 02:37 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (1)
   1    2    3    4    5      ...    9    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.