دخترکم زیارتت قبول 

این جلوی مسجد النبی روز اوله و من هنوز نمیدونستم عکس آزاده با کلی ترس و لرز ازت عکس انداختم

التماس دعا

در مسجد النبی

ستون حیاط اصلی و اولیه مسجد النبی

خانه حضرت زهرا و مقبره پیامبر


بالاخره بعد از کلی رفت و آمد سفر مکمون جور شد من و تو و مامانی و بابایی 11 بهمن رفتیم مدینه و بعدشم مکه 

متاسفانه بابا نمیتونست بیاد و جاش خیلیییی خالیییی بود

از اونجایی که سفر رو ده روزه کردن وقتمون خیلی کم بود و به سختی به زیارت میرسیدیم ولی خدا رو شکر فیضشو بردیم

از شانسی که آوردیم دیگه عکس برداری از تو حرم آزاد شده بود و از شما جلوی خونه حضرت زهرا و قبر پیامبر و گنبد خضرا عکس گرفتم 

گنبد خضرا

اینم یه نی نی هم سن شما منتها مشکیییی


همین طور توی مکه جلوی خونه خدا

ببین چه پزی هم داری میدی زبونتو بکن تووو


قبل رفتن برات یه کالسکه خریدیم که جمع و جور باشه خیلیم خوش رنگ بود ازونجایی که نمیذاشتن کالسکه رو ببریم تو حرم باید میذاشتیم دم در و البته همه همین کارو میکردن ببین چن تا کالسکه اینجاس تازه این فرداشه اون روز دو برابر این السکه بود


 ما هم چند بار گذاشتیم و اتفاقی نیفتاد ولی از شانس بدمون روز سوم تو مدینه کالسکه خوشگلتو بردن  من که خیلی دوستش داشتم بیشتر از سی تا کالسکه اونجا بود فقط مال تو نبود من که واگذارشون کردم به پیامبر و گفتم کالسکه اینجا امانت تا ما دوباره زودی بیایم پیشت


میخواستیم دیگه نخریم ولی از بس تو مکه پیاده رویمون زیاد بود یکی دیگه خریدیم خیلی قشنگ نیست ولی جمع و جور و سفریه

الهی شکر!

سه چهارم مسجد الحرام و بسته بودن داشتن میساختن برای رفتن توی حرم بعد از کلی اتوبوس سواری باید نیم ساعت هم پیاده می رفتیم

ببین چنتا جرثقیل اینجاست

خیلی هم شلوغ بود ولی سعادت داشتی و دو سری با بابایی و مامانی رفتیم طواف مستحبی بعدشم تو حجر اسماعیل حسابی مالیدمت به پرده خونه خدا 

اونجا بچه زیاده ولی نمیدونم چرا هر کی از بغلت رد میشد یه دستی به سر و صورتت میکشید یه سری که راضی نمیشدن می رفتن دوباره برمیگشتن بوستم میکردن منم هم خوشم میومد هم از طرفی میترسیدم که نکنه یه مریضی ای چیزی بگیری ولی خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد بعضی هام میخواستم بغلت کنن تو خوب باهاشون بازی میکردی ولی تا میگفتن بیا بغلمون یا محکم میچسبیدی به من یا سرتو به نشانه منفی تکون میدادی یه جاهایی هم که میترسیدم خودت بری یواشکی در گوشت میگفتم سرسری سرسرسری و تو هم سرتو تکون میدادی اونا هم که زبون ما رو نمیفهمیدن فک میکردن میگی نه هههه یه همچین مادریم من

دست دستی و الهی شکر رو هم اونجا یاد گرفتی و البته مهم ترین یادگاری دندون جلویی بالا سمت چپته که بعد از دو ماه تو مکه درومد


شانست خوب بود چون یه زیارت دوره ویژه هم بهمون پیشنهاد شد که بردنمون به یه موزه و محل دفن شهدای فخ.

روز آخرم به خاطر اینکه شما کوچک ترین عضو کاروان بودی بهت یه عروسک هدیه دادن

برات یه واکر هم خریدم که هم بتونی دستتو بگیری بهش و راه بری هم بعدا موتور میشه و میتونی بشینی روش آخه خیلی دوست داری راه بری امیدوارم این رو هم دوست داشته باشی

یه بسته خونه سازیم گرفتم که اونم خیلی دوست داشتی


کلی هم لباس گرفتم برات فک کنم تا سال دیگه تامینی



تاریخ : سه‌شنبه 22 بهمن 1392 | 04:51 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (1) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.