X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یاسمین جونم شما دیگه سه ساله شدی ومیتونی بری مهدکودک من دلم نمیخواست که هر روز بفرستمت و خسته بشی ولی خیلی دوست داشتم بری و با همسالات بازی کنی چون الان خیلی بچه دور و برمون نداریم و همه هم بازی هات بزرگن و این برای روابط اجتماعیه شما اصلا خوب نیست البته شرایز پزشکی من و بارداریمو مجبور به استراحت شدن من هم بی تاثیر نیست و خلاصه شما رو مهد نونا که کنار خونمونه ثبت نام کردیم

اول قرار بود فقط یه ماه بری چون من یک ماه مجبور به استراحت بودم ولی وقتی طول مدت استراحتم بیشتر شد تصمیم گرفتیمکه حالا فعلا بری

متاسفانه تا قبل از مهدکودک هم خیلی مستقل بودی و اضطراب جدایی نداشتی هم خیلی به اینجور محیط ها علاقه نشون میدادی ولی از وقتی که فهمیدی باید دائم بری مهد و من نمیتونم اون جا پیشت بمونم سر ناسازگاری رو گذاشتی و با این که الان دو هفته س که میری هم دوست نداری بری و هم موقع جدایی کلی گریه و بی تابی میکنی و هر روز جگر من کباب میشه که به خاطر ناتوانی من مجبوری این ناراحتی رو تحمل کنی و اگه شرایط طور دیگه بود اصلا برای رفتنت اصرار نمیکردم و بهت فشار نمیاوردم حتی الان که دارم متن و مینویسم هی اشک توی چشمام حلقه میزنه

امیدوارم زودتر با این شرایط کنار بیای و کمتر دل خودت و من و خون کنی

البته الان دیگه از من جدا نمیشی و خونه عمه یا مامان نفس که قبلا با شوق می رفتی و با خوشحالی میموندی بدون من نمیری شب ها دیگه توی تختت نمیخوابی و فقط روی زمین میچسبی به من تا خوابت بره و سر بقیه کار ها هم حسابی لجبازی میکنی اعصاب همه رو میریزی به هم ولی من چون میدونم چه شرایط سخت و بحرانیی رو داری تحمل می کنی با تموم این مشکلات کنار میام و امیدوارم بعد از یه مدت خوب بشی 

امیدوارم مهدکودک رو دوست داشته باشی اضطراب جدایی از من رو نداشته باشی ولجبازی خیلی نکنی یکمش قابل تحمله خودت تنهایی به بازی مشغول بشی شب ها توی تختت بخوابی  غذاتو راحت بخوری و ...

الان جدا سر هر کاری و مخصوصا لباس پوشیدن و غذا خوردن اشک من رو درمیاری 


از 17 خرداد داری می ری مهدکودک




امروز 7 تیر 95  هستش که بقیه این متن رو می نویسم هر شب قبل از خواب گریه می کنی که نمیخوای بری مهد صبح ها هم حدود دو ساعت طول میکشه تا بیدار بشی و آماده بشی بری مهد و البته بیشتر خودت رو می  زنی به خواب و خیلی سخت از جات بلند میشی و حاضر می شی  دیگه دم در مهد گریه نمیکنی ولی حتما با بی تابی تاکید میکنی که مامان دم در مهد وایسا و نرو  بعد می ری تو 

به جز این جنگ روانی هر روز ،بعضی شب ها توی خواب گریه میکنی و وقتی بیدارت میکنم یه چیزی راجب مهد کودک میگی و این نشون میده که اینجا اذیتت میکنه 

از طرفی میگی مربیاشو دوست ندارم 

بگذریم از این که تلافی مهد رفتن رو توی بقیه کارهات درمیاری لجبازی غذا نخوردن نخوابیدن لباس نپوشیدن و.....

 یه مقدار هم از برخورد پولکی مهد خورده توی ذوقمون چرا که با اینکه شهریه خیلی بالایی برای هر ماه میگیرن(بالاترین شهریه موجود برای مهدکودک- ماهی 1250هزار) تازه لیستی دادن که کلیه لوازم التحریر هم خودمون بگیریم حتی مایع دستشویی و دستمال کاغذی هر ماه رو هم باید خودمون بدیم به مهد!

 با این که تو این حدودا 20 روز چنتا شعر یاد گرفتی قران باهات کار کردن و حتی موضوعی از قران میخونی و کلمات و اصطلاحات انگلیسی رو یاد گرفتی و هر مادر و پدری از این پیشرفت بچه اش لذت میبره اما با بابا به این نتیجه رسیدیم که دیگه این مهد کودک نفرستیمت

جالب اینجاست که هر روز میگی میخوام برم روشنا و مربی های اونجا رو دوست دارم

خلاصه از روشنا برای تست ارزیابی برات وقت گرفتم و رفتیم اونجا در کمال تعجب با اینکه مربی فرد جدیدی بود با ذوق جوابشونو دادی و حتی بدون اینکه پشت سرت و نگاه کنی رفتی توی کلاس و یک ساعت اونجا بودی و اصلا سراغ من رو نگرفتی!

دیگه تصمیم قطعی رو با این اوضاع گرفتیم به مهد کودکت زنگ زدم و گفتم که دیگه نمیری با اینکه اونها خیلی از رفتارت توی کلاس راضی بودن و میگن که اخت شدی اما شرایط روحی و رفتاریت چیز دیگه ای رو میگه و با اینکه رفت و امدمون به روشنا خیلی سخته مخصوصا با شرایط پزشکی ای که من دارم اونجا ثبت نامت کردم اونجا هفته ای دو روزه و خیلی ذوق داری که بری اما هنوزم وقتی ازت می پرسیم بریم مهد کودک میگی نه! نمیام و اصلا دوست نداری


اینم عکس های این مدت که رفتی مهدکودک


این مراسم افطاریه مهدتونه که البته نهار بوده و برای روزه کله گنجشکی


اینم برای روز اسباب بازی 


امیدوارم با روشنا کنار بیای و راحت بری

به امید خدا


اینم عکس خانه لگو هستش که یه ترمم اونجا بردمت خودم خیلی خوشم نیومد دیگه نبردم




تاریخ : یکشنبه 30 خرداد 1395 | 12:27 ب.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.