X
تبلیغات
زولا

دختر گلم با بزرگ تر شدن شما و عقل رس تر شدنت زبانت خیی شیرین شده و هر روز اتفاقات جالبی میفته که تا اونجایی که بتونم مختصر و مفید مینویسم تا همون طور که الان لبخند شادی رو به لب های ما میاره بعدا هم که شما میخونی  از بلبل زبونی هات شاد بشی.

# در تمام اوقات جمله بیا بریم بازی کنیم از زبونت نمیفته یه شب ماه رمضون سال 95 از قبل از افطار به بابا می گفتی بیا بریم بازی کنیم و بابا هم خیلی خسته بود و نمیتونست بیاد بعد از افطار داشتم برات کتاب میخوندم که بازم یاد بازی با بابا افتادی و بهش گفتی:"بابا میای بازی کنی؟ چرا نمیای؟ بوس میخوای؟ همم!   در این حین داشتم برات کتاب هم میخوندم و جالب بود که سوالای توی کتاب رو که شخصیت ها از هم میپرسیدن شما جواب میدادی.


#میخواستی بابا باهات بازی کنه بابا هم تازه از سر کار اومده بود و خسته بود گفت میخوام الان اخبار ببینم تلویزیون رو شبکه پویا بود که یهو کارتون فوتبالیست ها شروع شد شمام زود به بابا گفتی ببین بابا اینم فوتباله مثه همون اخبار میمونه اینو ببین



@تیر 95

# یه شب خونه عمه دعوت بودیم شما برادرای عمو حسین رو گرفته بودی به بازی فوتبال و وقتی اونها بازی میکردن شما نشسته بودی و تشویقشون می کردی و وقتی بهت میگفتن که چرا خودت نمیای بازی کنی میگفتی خانم مربیا که بازی نمیکنن! 


#داشتیم می رفتیم مراسم احیا توی مسجد. بابا مهدی گفت میای با ما بریم تو مردونه؟ اول خیلی جدی و سفت گفتی نه! من دخترم باید برم پیش خانما و بعدش گفتی ولی بعد از شام سیبیلامو نشستم میتونم بیام پیش آقاها!


# خونه مامان مهری بودیم و داشتیم برمیگشتیم خونه تا دم در رفتی بعد برگشتی و گفتی نه مامان مهری بوست نکردم و رفتی حسابی بوسش کردی بعدش به مامان مهری گفتی حالا دلت حال اومد؟!


#مامان جون گفتن دلم برات تنگ میشه چرا نمیای پیش من ببینمت؟ گفتی مامان جون خدایا کن خدا بهت نی نی بده برا خودت


#گفتی خواب دیدم بزرگ شدم بعد خودم زدم جای خاله


#یه روز صبح که پاشدی گفتی یه دختره بود همش عصبانی بود فهمیدم که خواب دیدی گفتم چرا عصبانی بود؟ گفتی اخه من همه شکلات هاشو خوردم 





تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 12:55 ق.ظ | چاپ | نویسنده: مهدیه | نظرات (0) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.